X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1389
توسط: آرتمیس

بر سنگ مزار...

الا ! ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم  

چه می حواهی چه می جویی در این کاشانه عورم  

چسان گویم ؟ چسان گریم ؟ حدیث قلب رنجورم ؟ 

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن  

نمیدانی چه می دانی ؟ که آخر چیست منظورم ؟ 

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم !

کجا می خواستم مردن ؟! حقیقت کرد مجبورم ! 

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم 

ز بسکه با لب محنت زمین فقر بوسیدم 

همان دهری که با پستی بسندان کوفت دندانم ! 

بجرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم ! 

بجای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی : 

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی ! 

بفرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی،  

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی ! ...